دخترک و پیرمرد

 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟

- نه.

ـ مطمئنی؟

- نه

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

- راست می گی؟

- از ته قلبم.

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد و برای رفتن... عصای سفیدش رو بیرون آورد

نظرات 2 + ارسال نظر
ارتباط دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 07:27 ق.ظ http://www.ertebat.blogsky.com

سلام
یکی از دوستان پیشنهاد کرد وبلاگتون رو ببینم . واقعا وبلاگ جالبی دارید . مطالب هم واقعا به دردبخوره .
دلم می خواد باهم تبادل لینک داشته باشیم . دوست دارم لینکتون رو تو سایتم داشته باشم تا هر وقت هم خودم و هم بازدید کننده هام دلمون خواست بتونیم بهت سر بزنیم .
اگه مایل به تبادل لینک باشید وبلاگ من رو با نام
۩۞۩ بی پرده زنان و مردان را ببینید ۩۞۩ لینک کنید . و حتما به من اطلاع بدید که وبلاگ شما رو با چه نامی لینک کنم .

بهارنارنج و یاس رازقی سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 07:06 ب.ظ http://formyramin.blogsky.com

می دانید... من هم قبلا این چیزها را باور نداشتم... یعنی خیلی وقت ها در دل داشتم که خداب ه من عشقی عطا کند که...
اما امروز که خود درگیر چنین عشقی شده ام تنها می توانم آن را از لطف خدا بدانم. باور کنید همین!
بروزم...
یا علی

سلام. ی سوال همیشه ذهن منو درگیر کرده بود که تعبیر حتی فلاسفه در این مورد گوناگونه و اون این کلمه است:عشق.......

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد