فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
ـ مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم.
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد و برای رفتن... عصای سفیدش رو بیرون آورد
سلام
یکی از دوستان پیشنهاد کرد وبلاگتون رو ببینم . واقعا وبلاگ جالبی دارید . مطالب هم واقعا به دردبخوره .
دلم می خواد باهم تبادل لینک داشته باشیم . دوست دارم لینکتون رو تو سایتم داشته باشم تا هر وقت هم خودم و هم بازدید کننده هام دلمون خواست بتونیم بهت سر بزنیم .
اگه مایل به تبادل لینک باشید وبلاگ من رو با نام
۩۞۩ بی پرده زنان و مردان را ببینید ۩۞۩ لینک کنید . و حتما به من اطلاع بدید که وبلاگ شما رو با چه نامی لینک کنم .
می دانید... من هم قبلا این چیزها را باور نداشتم... یعنی خیلی وقت ها در دل داشتم که خداب ه من عشقی عطا کند که...
اما امروز که خود درگیر چنین عشقی شده ام تنها می توانم آن را از لطف خدا بدانم. باور کنید همین!
بروزم...
یا علی
سلام. ی سوال همیشه ذهن منو درگیر کرده بود که تعبیر حتی فلاسفه در این مورد گوناگونه و اون این کلمه است:عشق.......