محرّم سال هزار و سیصد و چهل و شش شمسى بود، مردم روستا و قریه نزدیک شهر درود، آماده عزادارى
( عزیز زهرا سلام الله علیها آقا اباعبدالله الحسین (ع
)) مى شوند و لوازم و مخارج و وسایل تهیه مى کنند و همینکه میخواهند آماده عزادارى شوند، یکى از مامورین دولتى که سُنىّ مذهب و فرد با نفوذى در آن محل بود به آن هیئت پیغام مى دهد که باید از برنامه عزادارى صرف نظر کنید.
عزادران خیلى ناراحت مى شوند که نمى توانند مراسم همه ساله خود را انجام دهند و عزادارى نکنند و از طرفى هم نفوذ آن مرد سُنًى کار دستشان دهد. حیران و سرگردان که خدایا چه کنیم ؟!
اتفاقا فرداى آن روز مى بینند که خود مامور سُنًى لباس سیاه عزا پوشیده و مشک پر آبى به دوش انداخته و با سر و پاى برهنه مشغول عزادارى شده .
تعجب مى کنند! خدایا چه شده ؟! او که با عزادارى موافق نبود. چطور شده خودش لباس عزأ ،تنش کرده ؟!
بعد از اینکه بررسى مى کنند، مى فهمند، شب گذشته در خواب محضر مقدس
( حضرت باب الحوائج آقا حضرت ابوالفضل العباس (ع
)) مشرف شده و حضرت به او تندى و عتاب نموده با حالت غضب به آن مرد سنى مى فرماید: اگر از عزادارىِ محبین ما جلوگیرى کنى با یک ضربه شمشیر دو نیمت مى کنم .
مامور سنّى از خواب بیدار مى شود و
( به مذهب شیعه مى گرود
) و اولین کسى مى شود که براى سرور سالار شهیدان عالم ، لباس عزادارى و سوگوارى بتن مى کند و آن سال مراسم عزادارى با شکوهى بر پا خواهد شد.
(96)
مهر تو نشانى بود از جنت موعود
|
قهر تو ز دوزخ دهداى شاه علامت
|
آهو به سرا پرده عدل و کرم تو
|
از شیر ژیان سخت گرفته است غرامت
|
بر تیر بلا سینه سپر کردى و گفتى
|
تیر ستم خصم به از تیر ملامت
|
دست از بدنت گشت جدا در ره اسلام
|
تا کار بسامان رسد از سعى همامت
|
سقاى حرم بودى و لب تشنه و لیکن
|
اغیار فتادند ز پستى به ظلامت
|
غلتیده بخون دید چو آن قامت موزون
|
یکباره دو تا شد ز غمت نخل امامت
|
مى خواست برد سوى حرم پیکر پاکت
|
افسوس که یک عضو نبود از تو سلامت
|
امید (صفا) بر کرم و لطف تو باشد
|
اى کان کرم بهر شفاعت به قیامت (97) |
کسبه و بازاریهاى شهر رى (حضرت عبدالعظیم (ع
) مجلس عزادارى توى مدرسه بر پا کرده بودند و
(مرحوم حاج میرزا رضاى همدانى
) (که یکى از علماى با اخلاص بوده ) در آنجا منبر مى رود در آن فصل باد و باران و آفتاب و ابر با هم توام بود.
یک روز وقتى که حاج میرزا بالاى منبر مشغول سخنرانى مى گردد و بعد از آن روضه حضرت اباالفضل (ع ) را مى خواند، ناگهان هوا طوفانى شد و باد شدیدى آمد که بر اثر آن باد و طوفان چادرى که روى حیاط انداخته بودند به حرکت در آورد و هر دقیقه باد شدیدتر مى شد و سر و صدا راه انداخته بود.
این مرد بزرگ وقتى این سر و صداها و این صحنه را مى بیند دستش را از زیر عبا در مى آورد و دو زانو مؤ دب روى منبر مى نشیند و با انگشت سبابه اشاره به باد مى کند و مى فرماید:
اى باد حیاء نمى کنى و خجالت نمى کشى ؟! چقدر یاغى و سرکش شده اى ؟
(مگر نمى بینى و نمى شنوى که من مشغول ذکر مصیبت آقایم قمربنى هاشم حضرت عباس (ع ) هستم .
)آن باد شدیدى که برخاسته بود و مى خواست چادر با آن عظمت را از بیخ و بن بکند، و
(آرام و ساکت شد
) و ایشان با کمال آرامش روضه حضرت را خواند.
وقتى که روضه
(حضرت اباالفضل (ع
)) تمام شد و از منبر پائین آمد دوباره طوفان شدیدى برخاست و چادر و پوش را پاره پاره نمود.
اى ماه بنى هاشم و اى کان شهامت
|
وى از تو قوى روز غزا پشت امامت
|
در وصف تو فرمود چنین سید سجاد
|
کز رتبه فزون از شهدائى به قیامت
|
در مکتب عشاق جهانى تو مدرس
|
در کوى وفا ساخته اى تا که اقامت
|
در محفل جانان توئى شمع دل افروز
|
افروخته رخ دارى و افروخته قامت
|
آنکس که ندارد بجهان مهر تو در دل
|
او را نبود بهره بجز رنج و ندامت
|
زهد و ورع و علم و عمل حلم و شجاعت
|
ارزانى جان تو شد از باب کرامت (98) |
بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام ...
خوشحالم که وبلاگ شما رو اگرچه به صورت کاملا تصادفی ، پیدا کردم . واقعا وبلاگ جالبی دارید .
خیلی تمایل به تبادل لینک با شما رو دارم . دوست دارم لینکتون رو تو سایتم داشته باشم تا هر وقت هم خودم و هم بازدید کننده هام دلمون خواست بتونیم بهت سر بزنیم .
اگه مایل به تبادل لینک باشی دوست دارم سایت من رو با نام
۩۞۩ بی پرده زنان و مردان را ببینید۩۞۩ لینک کنی . و حتما به من اطلاع بده که وبلاگ تو رو با چه نامی لینک کنم .
ارتباط
سلام. همونطور که گفتم وب شما رو دیدم جالبه و حاضر به تبادل با شما هستم من شمارو لینک میکنم شما هم وب منرو با نام sadeghinلینک کنید با تشکر